|
شرح تنهایی های من
|
باز هم امشب یک قلم و کاغذ با من تنهاییم و اندوهم را شریک می شوند.
در قلبم چنان کسی هست که به محض این که باران می بارد، چشم هایم برای او پر اشک می شود. گلویم بسته می شود و جمله هایم تک تک همه محو و ناپدید می گردند.
وقتی او نیست هر شب غصه خوردنم ، اشک ریختن ها و گریه کردن هایم برای او را هیچ وقت نخواهد فهمید.
بدون او تمام می شوم، نابود می شوم....
مرا ببخش این حرف ها را با یک کاغذ در میان گذاشتم و نتوانستم این راز را نگهدارم.

خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
خداوندا
از بچگي به من آموختندهمه را دوست بدارمحال که بزرگ شده ام
وکسي را دوست مي دارم
مي گويند:فراموشش کن
تقديرنگاه که تقدير نيست و از تدبير نيز کاري ساخته نيست خواستن اگر با تمام وجود با بسيج همه اندامها و نيروهاي روح و با قدرتي که در صميميت است تجلي کند اگر هم هستيمان را يک خواستن کنيم يک خواستن مطلق شويم و اگر با هجوم و حمله هاي صادقانه و سرشار از اميد و يقين و ايمان بخواهيم پاسخ خويش را خواهيم گرفت.
تنهاييرنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند. طعم توفيق را مي چشاند.و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدنو چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است. در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميکند . "تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است . " تنها" بودن ، بودني به نيمه است و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.
شناخت
حتي خداوند نيز دوست دارد که
بشناسندش نمي خواهد مجهول بماند مجهول ماندن است که احساس تنهايي را پديد
مي آورد و دردبيگانگي و غربت را. مجهول ماندن رنج بزرگ روح آدمي است.
انسانانسان عبارت است از يک ترديد. يک نوسان دائمي. هر کسي يک سراسيمگي بلاتکليف است.
دنيا رو نگه داريد
مي خواستم زندگي کنم ، راهم را بستند - ستايش کردم ، گفتند خرافات است - عاشق شدم ، گفتند دروغ است - گريستم ، گفتند بهانه است - خنديدم ، گفتند ديوانه است - دنيا را نگه داريد ، مي خواهم پياده شوم !
می شود روزی که بی من میشوی
می شود روزی که تنها در کنار عکس من نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی...

سرنوشت شیشه ها شکستن است
بلوکهای ساکت کنار جاده را ببین
مرا که من اضافی ام میان مردم زمین
هنوز مثل شیشه سنگ قلبها شکستنی ست
وبوی زنگ می دهند عشقهای آهنین
تو بی گناهی وگناه ساده بودن من است
همیشه مار پرورانده ام درون آستین
مپاش دانه های بغض وکینه را درون آب
مخواه سبزه ی سیاه را به جای هفت سین
شتاب کن شتاب ای سکوت ناگزیر مرگ
تویی که پشت خنده های عشق می کنی کمین
همیشه سرنوشت شیشه ها شکستن است آه
ومن دلم شکسته مثل بغض کهنه ی زمین
من وتو شاعران آب وآتشیم نازنین
تورا غزل مرا که مرگ عشق را چه بود دین؟

حیف که با کوچکترین بهانه ها و مشکلات به زمین و زمان بد و بی راه میگیم.
یا امام حسین کمکمون کن
کربلا در کربلا می ماند، اگر زینب نبود.
زینب قهرمان کربلا بود
اونم غریب بود پس غریب نوازی میکنه منم که یه غریبه هستم با یه غربت وصف نشدنی
آن هنگام که آدمی با نفس خویش به جنگ برمیخیزد همان دم ارزشی نو می یابد و کسی می شود در این هنگام روح بیدار می شود و آغاز به روییدن می کند. بدان و آگاه باش که آدم شدن در گرو مبارزه با دیو نفس است و مبارزه با دیو نفس شکفتن و رشد و سیر تکاملب ما را در بر دارد.
این دیو میخواهد که آدمی را در اسارت خود نگه دارد به همین دلیل هر که عزم گریز کند فریاد بر می آورد و آدمی را می ترساند.